معذرت خواهی
ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸٧ 

سلام به همه ی دوستهای گلم

از اینکه تو این چند وقت نصف نیمه اومدم معذرت می خوام

خیلی مشغول بودم خیلی شلوغ بود

ولی خوشحالم از اینکه دوستای خوبی مثل شما دارم که تو این مدت تنهام نگذاشتید

یاسی جون مزگان جون سحر عزیزم آقا امیرو بقیه دوستان عزیز که اسمهای گلشون تو خاطرم نیست ازتون یه دنیا ممنونم همتون دوست دارم خیلی زیادقلب

قول می دم از این به بعد دختر خوبی باشم و به موقع کارامو انجام بدم تا دیگه تاخیر نداشته باشمزبان


کلمات کلیدی:
 
چقدر خوبه که خودمون رو دست کم نگیریم
ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ امرداد ،۱۳۸٧ 

 

 

یک مورچه ای بود در ولایت غربت که روزها
می رفت به صحرا و گندم و جو جمع می کرد برای زمستان. یک روز که رفته بود برای جمع کردن غله، یک دانه گندم پیدا کرد و به نیش کشید و حرکت کرد به طرف لانه اش. ناگهان بادوزید و دانه گندم را از دست و دهان مورچه گرفت و با خودش برد. مورچه به باد گفت:«ای باد تو چقدر زور داری»
 باد گفت : « پدر آمرزیده، من اگر زور داشتم که برج های بالای
شهر، راهم را سد نمی کردند».
 مورچه گفت : «ای برج های بالای شهر، شماها چقدر زوردارید.»
برج ها گفتند: « ما اگر زور داشتیم که نیازی به مجوز شهردار نداشتیم.»
مورچه گفت:« ای شهردار تو چقدر زور داری.»

شهردار گفت:« من اگر زور داشتم که قوه قضاییه مرا دستگیر نمی کرد.»
 مورچه گفت:« ای قوه قضاییه تو چقدر زور داری.»
قوه قضاییه گفت:« من اگر زور داشتم بعضی جراید از من انتقاد نمی کردند.» 

 مورچه گفت:« ای جراید شما چقدر زور دارید.»
جراید گفتند:« اگر ما زور داشتیم که کاغذمان گیر وزارت ارشاد نبود.»
مورچه گفت: «ای وزیر ارشاد تو چقدر زور داری.»                    

 وزیر ارشاد گفت:« اگر من زورداشتم که محتاج رای اعتماد نمایندگان مجلس نبودم.»
 مورچه گفت: « ای نمایندگان شماها چقدر زور دارید.»

نمایندگان گفتند:« ما اگر زور داشتیم که نیازمند رای مردم نبودیم.»      

مورچه گفت: «ای مردم شما چقدر زور دارید.»                                    

 مردم گفتند:« ما اگر زور داشتیم بقال به ما جنس نسیه نمی داد.»                  

بقال گفت: « من اگه زور داشتم آفتاب ماست های مرا نمی ترشاند »  

مورچه گفت:«ای آفتاب تو چقدر زور داری»

آفتاب گفت : « من اگه زور داشتم دختر کدخدا نمی گفت که تو در نیا من در آمدم»

مورچه گفت:« ای دختر کدخدا تو چقدر زورداری»                                  

دختر کدخدا گفت:« من اگه زور داشتم که زن کشاورز نمی شدم»              

مورچه گفت:« ای کشاورز تو چقدر زور داری»                                    

کشاورز گفت:« من اگه زور داشتم که از ترس تو گندم هایم را توی انبار قایم نمی کردم

مورچه یک کمی رفت توی فکر. بعد نگاهی به بازوهایش کرد،سینه اش را داد جلو ورفت به مزرعه. گوش باد را گرفت و پرتش کرد پشت کوه قاف            

   بعد هم دانه گندم اش را برداشت وبرد به لانه اش

 


کلمات کلیدی:
 
مجتبی کاشانی
ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ امرداد ،۱۳۸٧ 

زیر باران  بیا قدم بزنیم

حرف نشنیده ای  به هم بزنیم

نوبگوییم و نو بیندیشیم

عادت کهنه  را به هم بزنیم

و ز باران کمی  بیاموزیم

که بباریم  و حرف کم بزنیم

کم بباریم اگر، ولی  همه جا

عالمی  را  به چهره  نم بزنیم

سخن از عشق خود به خود زیباست

سخن های  عاشقانه ای  به هم بزنیم

قلم  زندگی  به دل است

زندگی  را بیا  رقم بزنیم

سالکم  قطره ها در انتظار  تواند

زیر باران  بیا قدم بزنیم


کلمات کلیدی:
 
مثنوی چراغ
ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳۱ تیر ،۱۳۸٧ 

باز می خواهم تو را پیدا کنم

با تو شاید خویش را معنا کنم

 

من کیم ؟ گر خودشناسی داشتم

کی ز خود بودن هراسی داشتم؟

 

های! ای آیینه معنا کن مرا

گم شدم در خویش پیدا کن مرا

 

فرصتی ، تا رود را پیدا کنم

قطره قطره خویش را دریا کنم

 

اهرمن داد مجابم می کند

لای لایش مست خوابم می کند

 

آه ، اگر این قطره ،‌ در شن گم شود

((ظاهرم)) در چاه باطن گم شود

 

تیشه ی این دیو ، در دست من است

همت اما وای ازاهریمن است

 

های! ای آیینه ! تصویرم مکن

آنچه می خواهد ((من)) پیرم مکن

 

های! ای آیینه حاشا کن مرا

گم کن و آزاد پیدا کن مرا

 

با من دریای من ، موج  باش

در حضیض من ، هوای اوج باش

می توانی ، می توانی ((آن)) من

بازگردانی ((من انسان)) من

 

شیخ ما دیری است ، شب ها با چراغ

دیگر از انسان نمی گیرد سراغ

 

الفتی تا ما چراغ او شویم

خانه خانه در سراغ او شویم

 

 

محمد علی بهمنی

 


کلمات کلیدی:
 
دو داستان کوتاه
ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ تیر ،۱۳۸٧ 

آن سوی پنجره

 

در بیمارستانی دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند.یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهریک ساعت روی تختش بنشیند.تخت او در کنار تنها پنجره اتاق بود. اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد .آنها ساعتها با یکدیگر صحبت می کردند. از همسر، خانواده، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند.

 

 

هر روز بعد ازظهربیماری که تختش کنار پنجره بود ، می نشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره می دید، برای هم اتاقیش توصیف می کرد . بیمار دیگر در مدت  این یک ساعت،

با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون، جانی تازه می گرفت.

 

این پنجره، رو به یک پارک بود که دریاچه زیبایی داشت. مرغابیها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایقهای تفریحشان در آب سرگرم بودند. درختان کهن، به منظره بیرون،زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می شد. همانطور که مرد کنار پنجره این جزئیات را تصویف میکرد، هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد.

روزها  و هفته ها سپری شد.

پرستاری که برای حمام کردن آن ها آب آورده بود ، جسم بیجان مرد کنار پنجره را دید که در خواب و با کمال آرامش از دنیا رفته بود . پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند .

مرد دیگر تقاضا کرد که او را به تخت کنار پنجره منتقل کنند . پرستار این کار را برایش انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد ، اتاق را ترک کرد .

آن مرد به آرامی و با درد بسیار ، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیاندازد . حالا دیگر او می توانست زیبایی های بیرون را با چشمان خودش ببیند .

 

هنگامی که از پنجره به بیرون نگاه کرد ، در کمال تعجب با یک دیوار بلند آجری مواجه شد

 

 ×××

مرد پرستار را صدا زد و پرسید که چه چیزی هم اتاقیش را وادار می کرده چنین مناظر دل انگیزی را برای او توصیف کند ؟

پرستار پاسخ داد :  شاید او می خواسته به تو قوت قلب بدهد . چون آن مرد اصلأ نابینا بود و حتی نمی توانست این دیوار را ببیند!!.

 

 

لبخند خدا

 

 

لوئیز زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس، و نگاهی مغموم وارد خواروبار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند.

 

جان لانک هاوس، با بی اعتنایی، محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند

زن نیازمند، در حالی که اصرار میکرد گفت آقا شما را به خدا به محض این که بتوانم پول تان را می آورم

جان گفت نسیه نمی دهد

 

مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را میشنید به مغازه دار گفت

ببین خانم چه می خواهد، خرید این خانم با من

خواربار فروش با اکراه گفت: لازم نیست، خودم میدهم. لیست خریدت کو؟

لوئیز گفت: اینجاست

" لیست را بگذار روی ترازو. به اندازه وزنش، هر چه خواستی ببر."

 

لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد، از کیفش تکه کاغذی در ‏آورد، و چیزی رویش نوشت و ‏‏آن را روی کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ی ترازو پایین رفت

خواروبار فروش باورش نشد. مشتری از سر رضایت خندید

مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی ترازو کرد. کفه ی ترازو برابر نشد، آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند

در این وقت خواروبار فروش با تعجب و دل خوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته شده است

 

کاغذ، لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود:" ای خدای عزیزم، تو از نیاز من با خبری، خودت آن را بر آورده کن "

مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئیز داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد

لوئیز خداحافظی کرد و رفت

فقط اوست که میداند وزن دعای پاک و خالص چه قدر است .....


کلمات کلیدی:
 
آمده ام با عطش سال ها !
ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ تیر ،۱۳۸٧ 

 با همه ی بی سرو سامانی ام

باز به دنبال پریشانی ام

طاقت فرسودگی ام هیچ نیست

در پی ویران شدنی آنی ام

آمده ام بلکه نگاهم کنی

عاشق آن لحظه ی طوفانی ام

دلخوش گرمای کسی نیستم

آمده ام تا تو بسوزانی ام

آمده ام با عطش سال ها

تا تو کمی عشق بنوشانی ام

تا که بگیری و بمیرانی ام

خوبترین حادثه می دانمت

خوبترین حادثه می دانی ام؟

حرف بزن ، حرف بزن سالهاست

تشنه ی یک صحبت طولانی ام

ها.... به کجا می کشیم ، خوب من ؟

ها..... نکشانی به پشیمانی ام !

 

محمد علی بهمنی

 

پ.ن: مثل اینکه قسمت نبود من امسال کنکور شرکت کنم یعنی بیماری اجازه نداد البته اصلاً ناراحت نیستم چون امتحان دادنم با ندادنم اصلاً فرقی نمی کرد.

فقط برام دعا کنید به اون چیزی که می خوام برسم ، دعاکنید لطفاً

 


کلمات کلیدی:
 
لحظه های زندگی
ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸٧ 

تو زندگی لحظه هایی هست که احساس می کنی دلت  واسه یکی تنگ شده

اونقدر که دلت می خواد اونا رو از رویاهات بگیری و واقعاً بغلشون کنی

وقتی که در شادی بسته می شه ، یه در دیگه باز می شه

ولی اغلب اوقات ما انقدر به در بسته نگاه می کنیم که اون

دری رو نمی بینیم که واسمون باز شده

دنبال ظواهر نرو ، اونا می تونند گولت بزنند

دنبال ثروت نرو چون براحتی از کفت میره

دنبال کسی برو که خنده رو رولبت می شونه

چون فقط یه لبخند میتونه کاری کنه که یک شب تاریک روشن به نظر برسه

اونی را پیدا کن که باعث میشه قلبت لبخند بزنه

خوابی رو ببین که آرزوشو داری

اونجایی برو که دلت می خواد بری

اونی باش که دلت می خواد باشی

چون تو فقط یه بار زندگی می کنی

و فقط یه فرصت واسه انجام تمام کارهایی که دلت می خواد انجام بدی داری

بذار اونقدر شادی داشته باشی که زندگیتو شیرین کنه

اونقدر تجربه که قویت کنه

اونقدر غم که انسان نگهت داره

و اونقدر امید که شادت کنه

شادترین مردم لزوماً بهترین چیزا رو ندارن

اونا فقط از چیزایی که سر راهشون میاد بهترین استفاده رو می کنن

روشنترین آینده ها همیشه بر پایه یه گذشته فراموش شده بنا میشه

تو نمیتونی تو زندگی پیشرفت کنی مگه اینکه اجازه بدی

خطاها و رنجهای روحی گذشتت از ذهنت بره

وقتی به دنیا اومدی ، گریه می کردی

و هرکسی که اطرافت بود می خندید

یه جوری زندگی کن که آخرش

تو کسی باشی که می خندی و هر کسی که اطرافته گریه کنه

سالها رو نشمر ، خاطرهها رو بشمر

مقیاس عمر تعداد نفسهایی نیست که فرو می بریم

بلکه لحظه هاییست که نفسمونو بیرون میدیم


کلمات کلیدی:
 
رها خسته
ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ تیر ،۱۳۸٧ 

سلام خمیازه

از دیروز بگم براتون که روز خیلی سختی بود

از صبح که سر کاربودم تا ۵ بعداز ظهر بعد از شرکت مستقیماً رفتم به کلاس حرکات موزون یا(رقص)عینک ١  ساعت هم مشغول تمرین بودیم فکر می کنم تا برسم خونه ساعت ٣٠/٨ بودالبته خدارو شکر داییم رسوندم خونه

فکر کنید با این همه خستگی و رفت و آمد تو این گرما برسید خونه ببنید ١١ نفر مهمون از شهرستان داریدکلافه من که وا رفتم بیچاره مامان جونم خسته شده بود کلی شام درست کرده بود منم بعد از سلام و علیک با مهمونا لباسارو عوض کرده نکرده دویدم به مامان جونم کمک کنم بعدش هم که تا  ٢ بیدار بودیمخمیازه

صبح امروز هم که مهمونا می خواستن برن مشهد زود بیدار شدیم من که ٧ بیدار شدم ولی واقعاً دیگه چشمام به زور بازه

خلاصه دیروز خیلی روز سختی بود من که امروز به زور دارم می نویسم یعنی چشمام کلماتو به زور می بینه فقط دعا می کنم زودتر ساعت ۵ بشه برم خونه آخ حسابی بخوابم چه کیفی میده بالاخره یه جوریی باید خودمو دلداری بدم تا ساعت ۵ دیگه نیشخند


کلمات کلیدی: